هر روز صبح باید با شوینده بیفتم به جان میز و صندلی تا جنایات شب قبل را پاک کنم .همه جا دستم می چسبد به مایعات باز مانده از شب قبل واو و دال . تصور می کنم که دیشب چه موقعیتی را انتخاب کرده اند . هر روز باید شاهد این خیانت باشم. لکه ها را پیگیری می کنم و تک تک صحنه ها جان می گیرند. فریادهای شهوتناک واو توی سرم می پیچند . تنهایی و تاریکی آنها وقتی در هم می آویزند گلویم را می فشارد. نیمه شبها از فکرشان بیدار می شوم و عین خواب زده ها به سمت محل کارم راه میفتم دستکشهایم را می پوشم و قبل از اینکه کسی فرا برسد رد پای جنایت شب قبلشان را پاک می کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط
|
حوصله هیچ چیز نداشتم رفتم یک پاکت سیگار خریدم ولو شدم روی تپه. چند ساعت بعد پاکت سیگارها تمام شده بود .حوصله هیچ کار نداشتم . همان جا سگ لرز زدم خوابم برد .صبح کم کم نور زد توی چشمهام . آدمها آمدند خندیدند .فریاد زدند .بوسیدند . رفنتد .حوصله هیچ کار نداشتم . هوس سیگار کردم . نداشتم .سنجابها بازی کردند عشق ورزیدند .سگها عوعو کردند. باد بین علف ها وزید سگ لرز زدم .خوابم برد . بیدار شدم.مورچه ها رویم رژه رفتند کلاغها رویم ریدند اما هنوز هم حوصله نداشتم .هوس سیگار کردم. نامردها یکی هم پیدا نشد یک سیگار خیرات لاشه مان کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:52  توسط
|
آن روز که می رفت آنجا می دانست با پای خودش دارد قدم میگذارد توی مسلخ، نه اینکه ندانسته باشد گاهی وقتها آدم کم می آورد، نه اینکه از عاقبت کار بی خبر بوده باشد، حالا بگو گوسفند قربانی که از شوری آب نمک که می خوراندنش، طعم مرگ استشمام می کرد. شاید هم همین بود که اینطوری آب شده بود . انتظار می کشید که ببیندش توی رختخواب با او. هر بار که دیدمش انگار گودی پای چشمها عمیق و عمیق تر می شد. من هم که ماه زده ی چشمان غمگین. او فرو می رفت و من هم با او. رسیدن آن ساعت شوم را انتظار می کشیدیم با درد، با امید. عاقبت فرا رسید . کلید را که توی در انداخته بود فهمیده بود .لرزیده بود به خود .همه صحنه ها یک دور جلو چشمش چرخیده بودند. بعد آن تصویر کودکی از حنجره خونینی که بی انتها ماغ می کشید ..
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:58  توسط
|
دعواشان شده بود دوباره. پسر همزمان عربده می کشید و اشک می ریخت پدر آتش جلو چشمانش را گرفته بود گفت زنگ می زند که پلیس بیاید ببردش . مادر آرام اشک می ریخت نگاه کرد توی چشمان شوهرش بعد از سالها با عشق ، شاید گذشته ها یادش می آمد. لعنت بر زمان که هرگز بر نمیگشت. پسر مادر را بغل کرد برای آخرین بار شاید. بی پناه بود کبود شده بود غرورش، شخصیتش .لحظه ای آرام گرفت.
صدای شیون می آمد .
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:57  توسط
|
چسباندش به دیوار، انگشت کرد توی حلقش و آواز سر داد عشق همیشه در مراجعه است. با ارتعاشات انگشتانش از لذت به خر خر افتاده بود. اما کم کم دستش را عین باتلاق فرو می کشید در عرض چند دقیقه از بالا تنه اش اثری نمانده بود کمی خون پاشید به اطراف .پاهایش هنوز تقلا می کردند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:3  توسط
|
باید حرف زد از این شوقی که هنوز زنده است . این شوقی که صدها سال هم که بگذرد لبخند به لبمان خواهد آورد باید گذاشت تلخی جانکاه آنچه گذشت در سبزی این شوق و امید رنگ ببازد. اگر چه حتی ددمنشان هیچ بویی از این اتفاقات نبرند نمی شود فراموش کرد که چگونه جشنواره های ونیز و مونترال و تورنتو سبز شدند .چگونه نامهای این همه افتخار آفرین دوباره کنار هم جمع شدند .چگونه دوباره ملتی شدیم که دیگر جهل و تروریسم شناساننده مان نبود بلکه رنگ سبزی بود که به افتخار در بزرگترین مکان های علمی و فرهنگی به اهتزاز در می آمد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:44  توسط
|
دو سال و سه ماه از زندگی خلاصه شد توی صد صفحه که قرار است یک جلد گالینگور ( درست می گویم؟ تمایل دارم حتی این سکوت و گم کردن غریب کلمات را به گردنش بیندازم ) زرین رویش بنشیند و برود کنج کتابخانه ای سالهای سال غبار بخورد. هر چه دنبال چیز دیگری در این روزهای از هم گسسته گشتم چیزی نیافتم غیر از غبار روی این کوفتی و انتظاری که گاهی می ترسم تا ابد ادامه داشته باشد.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:59  توسط
|
سرخپوسته گفت :
I am lost ,I don't even know where this bus goes.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:28  توسط
|
دیروز خداحافظی کردیم. بدون اشک و ناراحتی همدیگر را در آغوش گرفتیم . فکر کردم که کارهایم را انجام میدهم و من هم بزودی میروم. بی هیچ دلتنگی. فکر می کردم که اینبار چیزی تغییر کرده بود بینمان .زیاد نفهمیدم چه بود. همه چیز عالی بود چند سالی بود که ارتباط فوق العاده ای داشتیم. اینبار هم همینطور. اما یکجور جنس دیگری از ارتباط بود از آن گفتگوهای بی پایان خبری نبود .زیاد حرف نداشتم بزنم. او هم همینطور .حرفهایمان هم حول چیزهای روزمره میگذشت شاید چون زمان زیادتری با هم بودیم . قبلا همیشه حرفهایمام خلاصه میشد توی زمانهای کوتاهی که همه خانه را ترک می کردند و من میماندیم و او. فهمیدم که تغییر کرده ام شاید .او هم تغییر کرده بود. فهمیدم که حرف زدن برایم سخت شده.شاید برگشته ام به چند سال قبلم .شاید هم بدون اینکه بفهمم ناخوداگاه دارم اینجایی می شوم بعد از آن همه کاویدن و تحلیل ، انگار آمده ام روی سطح ولو شده ام یا با سرعت زندگی میروم و فرصت فکر کردن نمی کنم؟
امروز اول رنجش تو بود. بعد دیدم که یکهو چقدر جایش خالی شده که کلا چه خلایی هست توی زندگی آدم از نبودن تک تک شماها و آدم میسازد و سعی می کند بپذیرد که همینیست که هست .اما بعد می بیند که چطور می شود باشد. بعد می بیند هر بار که چطور صداها حتی چند روز اول دوری هم کیفیت دیگری دارد یعنی انگار از همین بغل می آید ها و بعدتر که دوباره همه چیز همانقدر دور به نظر میرسد که چگونه دوباره همه خاطرات میرود توی یک محوی بی پایان و دوباره روز از نو روزی از نو.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:51  توسط
|
شاید هرگز غربت را به این وضوح احساس نکرده بودم در کنار دریاچه های رویایی و آفتاب تابان و بعد اخباری که مثل پتک می خورد توی سرم و سخت میمانم که باید از خودم متنفر باشم یا نه؟ اول از همه لعنت می فرستم به دوری که ما با پریدن از بالاترین سرسره های آبی قلبمان تند بزند و شما از دویدن خشم توی رگهایتان از باتوم های آن حیوانات وحشی و گاز اشک آور. انگار آخر همه ی حقایق کلمه ی دوری توی گوش آدم زنگ می زند حتی برعکس همیشه حسودی می کنم که ای کاش میشد خطاب به من نوشته باشی اما انصاف داشته باشم چطور می شود .راستش هر لحظه دلم می خواهد صدایت را بشنوم اما وحشت می کنم از اینکه فکر می کنم صدایت ممکن است دور باشد مثل همه چیزهای دیگر که ناجوانمردانه از دوری حرف می زنند .باید ترسهایم را زودتر دفن کنم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:25  توسط
|